تبليغاتX
همراز -

همراز

ای عشق همه بهانه از توست

آه...

 

این دل سر گشته ی من یاد آن قصه ی شیرین افتاد

 

بیستون بود و تمنای دو دوست ,آزمون بود و تماشای دو عشق

 

در زمانی که چو کبک خنده می زد شیرین تیشه می زد فرهاد !

 

نتوان گفت به جانبازی فرهاد افسوس

 

نه توان کرد ز بیدری شیرین فریاد

 

کار شیرین به جهان شور بر انگیختن است عشق در جان کسی ریختن است

 

کار فرهاد بر آوردن میل دل دوست خواه با شاه در افتادن و گستاخ شدن

 

خواه با کوه در آویختن است

 

رمز شیرینی این قصه کجاست ؟ که نه تنها شیرین بی نهایت زیباست

 

آن که آموخت به ما درس محبت می خواست

 

جان چراغان کنی از عشق کسی به امیدش ببری رنج بسی تب و تابی بودت هر نفسی

 

به وصالی برسی یا نرسی                                  سینه بی عشق مباد !

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 22:18  توسط ساناز  |