
گم شدم در خود نمي دانم کجا پيدا شدم شبنمي بودم ز دريا ، غرقه در دريا
شدم سايه اي بودم از اول بر زمين ، افتاده خوار راست ، کان خورشيد
پيدا گشت ، نا پيدا شدم عشق لطيف است. دوست داشتن زيباست. انتظار
زيباست .
ای عشق همه بهانه از توست

گم شدم در خود نمي دانم کجا پيدا شدم شبنمي بودم ز دريا ، غرقه در دريا
شدم سايه اي بودم از اول بر زمين ، افتاده خوار راست ، کان خورشيد
پيدا گشت ، نا پيدا شدم عشق لطيف است. دوست داشتن زيباست. انتظار
زيباست .
تويي پرواز يك رويا تو حصار تنگ سينه تو همون عشقي كه هيچ كس مثل من تو رو
نديده تويي اوج يك ترانه،تو صداي خاكي من تويي آغازيك پايان،توهواي دل بريدن تو
همون سكوت تلخي كه شكستنش محاله با تو روح نجيبت،غم بي كسي خياله تويي
پيوند دو همزاد تو حجاب خواب وروياء تويي اون قلب شكسته تو هجوم غم
دريا تويي اون يار صميمي كه دلم داره هواشو مي شنوم تو بي كسي هام،ناله و
عشق صدا شود

كاش مي شد مرا باور كني مرا همدم اين لحظه هاي بي برگشت كني
كاش مي شد التهاب لحظه ها را دمي با بازدمت آرام كني
كاش مي شد حس اين احساس را تا ابد در ميان آن دلت پنهان کني
كاش مي شد اين لحظه هاي پوچ را با حرم نفس ها يت پر معنا كني
كاش مي شد دوستي ها را باور كني چشمي از روي محبت تر كني
كاش مي شد اين اسير دل بسته به عشقت را يك نفس از بند آزادش كني
كاش مي شد قلب اين مجنون را با شبنمي از عشق آكنده كني
كاش مي شد در عاشقي مرز اين روزا وسالها را شكست
كاش مي شد روي تار.

نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال
پرسه ای آغار کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک دو سالی می گذشت یک دو سال از عمر رفت و بر نگشت دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی آن اسرار را آن دو چشم مست آهو وار را هم چو رازی مبهم و سر بسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او هم نشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او نا توان بود و توان شد با من او دامنش شد خواب گاه خستگی این چنین آغاز شد دلبستگی وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از ان عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق می شد بیشتر آمد و در خلوتم دم ساز شد گفت و گو ها بین ما آغاز شد گفتمش در عشق پا بر جاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو ذورق مان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده گفت : در عشقت وفا دارم بدان من تو را بس دوست می دارم بدان شوق وصلت را به سر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی می شود غم های من با تو زیبا می شود فردای من گفتمش:عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم از زیباییت مجنون شده بر لبم بگذاشت لب یعنی خموش طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش در سرم جز عشق او سودا نبود بحر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بر روی او بینا نبود هم چو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکویی طاق بود روز گار اما وفا با ما نداشت طاقت خوش بختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت آخر این قصه هجران بود وبس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون و عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود سهم من از عشق جز ماتم نبود با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر نا گاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رست رفت و با دلدار دیگر عهد بست با که گویم او که هم خون من است خصم جانو تشنه خون من است بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد آن طلا حاصل به این قیمت نشد عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست با چنین تقدر بد تد بیر نیست از غمش با دود و دم هم دم شدم باده نوشه قصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر آخراین یک بار از من بشنو پند بر منو بر روز گارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه زود عشق دیرین گسسته تار و پود گر چه آب رفته باز آید به رود ماهی بی چاره اما مرده بود
بعد از این هم آشیانت هر کس است باش با او یاد تو ما را بس است.