تبليغاتX
همراز

همراز

ای عشق همه بهانه از توست

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 22:47  توسط ساناز  | 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 15:38  توسط ساناز  | 

ببخش اگه

اگه راهم این روزا از تو یه کم دوره ببخش 

توی زندگی ادم یه وقتا مجبوره ببخش

گل یک دونه گلدون بهار زندگی

چی دارم واست بجز یه عالمه شر مندگی

ارزوم همیشه این بوده که تو کسی بشی

ببخش اگه میونمون فاصله هست

جای نفس تو سینه هامون گله هست .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 19:39  توسط ساناز  | 

زماني مي رسد كه انسان ديگر قادر نيست بگويد: «جبران مي كنم» چقدر خوب است كه انسان، قبل از رسيدن با اين زمان ‏تاسف انگيز، چيزي براي جبران كردن باقي نگذاشته باشد .

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت 0:11  توسط ساناز  | 

دروغ نگو

دروغ نگو،نگوپیشت میمونم حقیقت روازتوی چشمات میخونم حالا که با عشق تو دارم عادت رازی نشو که اینجا تنها بمونم باغ دلم شکوفه کرده بازم تویی تویی، تویی همه نیازم دلم میخواد همیشه با تو باشم عشق تو شد همه سوزو گُدازم بازم بمون کنارم جزء تو کسی ندارم میخوام که باتوباشم تویی صبرو قرارم تو با منی تو ای سنگ صبورم دروغ نگو نگوکه از تو دورم اگه بری بی تو دلم میمیره دنیا روخواه اشک چشمام میشورم تو سبزه بهارم تویی تویی نگارم وقتی که هستی پیشم میبری اختیارم .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:50  توسط ساناز  | 

هرگز

هرگز عاشق مشو مگر آنکه بتواني همه عيب هاي آدمي را تحمل کني زندگي شاد است، غمگينش مكن... شادي خود را به هيچ چيز و هيچ كس وابسته نكن تا هميشه از آن برخوردار باشي .

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:40  توسط ساناز  | 

شمع

 

 

وفاي شمع را نازم كه بعد از سوختن به صد خاكستري در دامن پروانه ميريزد نه چون انسان كه بد از رفتن همدم گل عشقش درون دامن بيگانه ميريزد .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:34  توسط ساناز  | 

مجنون

آنان که بيد مجنون هستند در سخت ترين بادهاي روزگار همچون عمارتي مستحکم و پا برجا در برابر شلاقهاي آسماني تواني خارج از حد تصور خواهند داشت وضربه هاي آذرخش جان سوز را به آساني تحمل خواهند کرد چرا که افتاده ترينند و بس..

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:27  توسط ساناز  | 

رفتی.......

آخر دل مارا تو فنا کردي و رفتي بيهوده مرا چشم براه کردي و رفتي آن کاخ اميدي که بنا کردم از عشقت خاکستري از آن تو بپا کردي و رفتي تو که داني همه ترس من از هجر تو بود پس چرا شهر دلم را تو رها کردي و رفتي در توانم نبود دوري و هجر تو عزيز گو که خواب است که اينگونه جفا کردي و رفتي .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:20  توسط ساناز  | 

زندگی

 

اگر کسی از من بپرسد که دیگر قصدت از زندگی چیست؟

به او می گویم که چون می ترسم از مرگ مرا راهی به غیر از زندگی چیست؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:11  توسط ساناز  | 

مرگ امواج

 

 از دریا پرسیدم : که این امواج دیوانه ی تو از کدام کرانه ها چه می

 

خواهند ؟ چرا اینان پریشان و در به در سر به کرانه های از همه جا بی

 

خبر می زنند؟

 

دریا در مقابل سوالم گریست! امواج هم گریستند آن وقت دریا گفت : که

 

طعمه ی مرگ تنها آدم ها نیستند امواج هم مانند آدم ها می میرند و این

 

 امواج زنده هستند که لاشه ی امواج مرده را شیون گنان به گورستان

 

 سواحل خاموش می سپارند .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 23:4  توسط ساناز  | 

کوچولوی نازنازی

كاش مي شد مرا باور كني
مرا همدم اين لحظه هاي بي برگشت كني
كاش مي شد التهاب لحظه ها را
دمي با بازدمت آرام كني
كاش مي شد حس اين احساس را
تا ابد در ميان آن دلت پنهان كني
كاش مي شد اين لحظه هاي پوچ را
با حرم نفس ها يت پر معنا كني
كاش مي شد دوستي ها را باور كني
چشمي از روي محبت تر كني
كاش مي شد اين اسير دل بسته به عشقت را
يك نفس از بند آزادش كني
كاش مي شد قلب اين مجنون را
با شبنمي از عشق آكنده كني
كاش مي شد در عاشقي

مرز اين روزا وسالها را شكست
كاش مي شد روي تاريخ خطي كشيد
احساس را به جاي آن نقاشي كشيد
كاش مي شد اشك ها را پنهان نكرد
روي قلب ها با دورويي خطا طي نكرد
كاش مي شد هر كسي صادق بود
آدم با شيله پيله كم بود
كاش مي شد زندگي را باور نداشت
لحظه ها را جرء جرء با مهرباني پايان كنيم

 شعر از محمد

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 10:23  توسط ساناز  | 

غروب

 

به امید روزی که نزدیکی دستها دیده ها و دلامون ما رو نکشه به این محیط ...

غروبا که میشه میخوام نباشم ... میخوام یه جایی پیش تو باشم ... غروبا که میشه دلتو خوب میفهمم...

غروبا که میشه ... تازه شروع میشه .... دلتنگیا... عاشقیا ...



با تو که باشم تو خلوت ترین جاها بی نیاز از همه چی ام . تو که نیستی توی جمعم تنهای تنهام ...

اینا شعر نیستا... اینا متن ادبی نیستا .... اینا دلمه ...ببین چقد دلم خیلی برات تنگ شده ...باشه تو باز بخند...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 10:15  توسط ساناز  | 

بهانه

کنار آشیانه تو آشیانه می کنم فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم

کسی سوال می کند به خاطر چه زنده ای ؟

و من برای زندگی تو را بهانه می کنم

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 9:59  توسط ساناز  | 

عاشقم

بیش از عشق بر تو عاشقم

 

آنگاه که با توام

 

چو گلی هستم که گلبرگهای زندگی را شکوفا می کند

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 9:52  توسط ساناز  | 

من و تو

هدفم بود که عاشق نشوم هرگز

تا که رخسار تو دیدم هدفم باطل شد

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم خرداد 1385ساعت 9:38  توسط ساناز  | 

سلام

این عکس به انتخاب بهترین دوستم هست

لطفا نظر بدین

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم خرداد 1385ساعت 8:40  توسط ساناز  | 

جونمی

 

 

 زندگي بي تو برام مثل سراب

 

شكل دريايي كه اينبار خالي از يه قطره آبه

 

ديگه اين شباي زيبا واسه من رنگي نداره

 

مثل مهتابي كه امشب واسه شب نوري نداره

 

مثل گيتاري كه اينبار واسه دل سيمي نداره

 

كه واسه اين منه تنها آوازي از دل براره

 

حرفايي هست توي قلبم كه بهت هرگز نگفتم

 

با دلم از بي تو موندن دم به دم سخن مي گوفتم

 

بمون تا غم تنهايي تموم پيكرم رو بر نگيره

 

باز اين دل ديونه به ياد تو سيلاب تنهايي نگيره

 

 

شعر از محمد

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 16:44  توسط ساناز  | 

در عشق مثل خورشيد باش درمهرباني

 

مثل باران و درصداقت مثل چشمه

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 16:34  توسط ساناز  | 

رهگذر

 

ديگه فكر نكن نگاه مستت بازم از ياد ما رفته

 

ديگه اون رازونيازا با خداي عشق وخوبي همه از ياد ما رفته

 

ديگه تموم حرفايي كه داشتم واسه توتوسينه مونده

 

قصه ي عشقي چنين تلخ كي از چشات اينجوي خونده

 

تو بااون نگاه گرمت منوهي صدا مي كردي

 

از توقاب اون دوچشمت منو باز نگاه مي كردي

 

تو نگات مثل يه شبنم كه رو برگ گل مي شينه

 

تو صدات مثل يه مرحم به تن مجروح مي شينه

 

نگاه تو تا به ابد دردل من در گذره

 

نه فكر كني نگاه تو مثل بهار براي من رهگذره

 

شعر از محمد

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 16:28  توسط ساناز  | 

قلب تنها

قلب تنها قلب شكسته پشت دراي بسته بي صدا تك و تنها نشسته رو به

 

 دريا چشم دوخته به موجها كه مي يان به سوي شن ها اما همين

 

 موجها بر مي گردن به دريا خوش به حال دريا كه موجها هيچ وقت از

 

 اون نميشن جدا ؟؟؟؟؟؟؟

 

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 16:16  توسط ساناز  | 

دریا

امشب گرفته گریه ها دست دلم را دریا کمک کن تا بیابم ساحلم را

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 11:26  توسط ساناز  | 

غروب زیبا

سلام دوستای گلم

میدونید این عکسا به قدری قشنگن که دلم نمی یاد

تنهایی نگاه کنم

ببینید و نظر فراموشتون نشه منتظرم .

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 11:11  توسط ساناز  | 

رنگ در گلها

صورتی :عاشقتم و بهت وفادار


قرمز : دلم برایت تنگ شده.


نارنجی : من دوست تو هستم.


قرمز پررنگ : منتظرتم.


بنفش : آرزو میکنم که موفق باشی.


آبی : من تا آخر عمر بهت وفادارم.


زرد : تومثل آفتابی در زندگی من


سفید : من به صداقت و پاکی تو اطمینان دارم.

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 9:53  توسط ساناز  | 

زمستان

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 9:47  توسط ساناز  | 

قایقی خواهم ساخت

+ نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 8:10  توسط ساناز  |